هر چند که ما آدم های فراموش کار فقط و فقط هفته دفاع مقدس و ایامی خاص یاد جبهه و جنگ می افتیم و از آدم های آن دوران یادی می کنیم . اما هنوز هم هستند کسانی که هر روز و هر شب به یاد بچه های رزمنده و شب های عملیات زندگی می کنند و ذره ای از آن فضای ملکوتی و بدون ریای آن روز ها دور نشده اند .
فقط برای این آدم ها نفس کشیدن در هوایی که به هزاران چیز غیر خدایی آلوده شده سخت است برای همین هم گوشه دنجی را برای خودشان انتخاب کردند تا به دور از دنیا و تعلقاتش به بچه های جنگی مثل خودشان باقیمانده عمر را بگذرانند . ما آدم های فراموش کار اگر فقط برای لحظه ای پای صحبت آنان بنشینیم شاید در خیلی از چیزهایی که بودنمان را به آن ها وابسته می بینیم تجدید نظر کنیم شاید ...

"عبدالرضا شفیعی" جانباز قطع نخاعی است که از عمر 42 ساله اش 22 سال را جانباز بوده است . برشی از زندگی پر از پیچ و خم آقای شفیعی، حرف های زنده و پرمعنایی را برایمان پررنگ می کند...
- اسمم عبدالرضا است . عبدالرضا شفیعی فرزند حاج شفیع شفیعی و از نوه های آیت الله آقا شیخ محسن مهرانی (یکی از مبارزینی که زمان قدیم با آیت الله شیخ فضل الله نوری و آیت الله کاشانی بر علیه استکبار پهلوی مبارزه می کرد) . من نوه آن آیت الله هستم . ذاتاً خانواده ام مبارز اند . در زمان شاه مادر و پدر هر دو مبارزه می کردند و مادر و خاله ام حبس کشیده اند.
-دایی ام "هاشم قلندر" شهیداست . زمانی که در جنگ اسرائیل با جهان عرب ایران به اسرائیل کمک تسلیحاتی می کرد ؛کسی بود که مهماتی را که ایران برای کمک به اسرائیل فرستاده بود در دریا ریخت تا به دست آنها نرسد. هاشم قلندر تنها شهیدی است که چندان نمی شناسندش. آن قدر قیافه زیبایی داشت که فرمانده هان ارتش به خاطر همین چهره زیبا و خوشرویی اش دوستش داشتند . سرباز ارتش بود . تازه خدمتش تمام شده بود که برای مهماتی که به مقصد نرسیده بود احضارش کردند و در جا به شلیک تیری به سرش شهید شد . می گویند یک افسر امریکایی تیر را شلیک کرده بود . مزارش الان در "شهرستانک" است.
- از بچگی مرتب پای صحبت علما بودم . پای صحبت "کافی" ، "مکارم شیرازی"، "شیجونی" ، "امامی کاشانی"و خیلی از آن روحانی های که الان صحبت می کنند. درسم را تند تند می نویشتم تا مبادا از صحبت فلان "آقا" جا بمانم و یا آقا صحبت کند و من نرسیده باشم . بچگی من پای درس کافی و در هیئت ها گذشت . به جای سینما و استادیوم و ... مسجد تفریح من بود .
- بعد از انقلاب حرف بسیج آمد. هیچ جا ما را راه نمی دادند چون بچه بودیم . گریه می کردم. مسجد قمر بنی هاشم مردم را که آموزش می دادند من از پشت بام آموزش نگاه می کردم. اولین اعزام از همان میدان 17شهریور سال 60 بود .می خواستند بروند مرا نمی بردند. با زور رفتم. اولین بار که رفتم خیلی کوچک بودم کلاه آهنی توی سرم می چرخید. جیب لباسم تا سر زانوی من بود. لباسم را مادرم برایم کوچک کرد تا اندازه ام شد .کیف می کردم.

- زمان انقلاب ما جوان ها هیچ چیز را نمی دیدیم. تنها چیزی که در ذهن ما بود این بود الان امام خمینی دارد چی کار می کند ؟آیا گزارش ما خالصانه به خدا می رسد؟
- می شود آدم برای دوست داشتن امام مثال بزند. "امام" و "اسلام" با هم خیلی فرق دارد. اسلام مکتب است آدم نمی تواند کسی راجایگزین آن کند. مثلا یک مسیحی می تواند کشیش را دوست نداشت باشد ولی مسیحی است .امام یک عشق است .
- الان که جانباز شدم با رهبر عشق بازی می کنم،عشق من این است که رهبر هم یک جانباز است و تمام جهان ابر قدرت از دست جانبازش می ترسند. من با جانبازی رهبرم عشق می کنم نه با پول، نه با میز و نه با ثروت.
- آن زمان هم عشق من این بود که آن پیر جماران که عشق من است از من راضی باشد . من می خواستم ثابت کنم که اگر امام حسین هم زنده بودند و می گفتند کیست مرا یاری کند؟ بگویم "من هستم".
-دوره اول یک ماه و نیم منطقه بودم . آمدم دوباره از مسجد اعزام گرفتم. اول مرا نمی بردند لای ساک ها در اتوبوس قایم می شدم به هر شر وشوری می شود رفتم ، در کل 4سال جبهه بودم.
- این که می گویند حسینیه دوکوهه با اشک رزمنده ها ساخته شده راست است . یکی از عمله های حسینه دو کوهه منم. اگر به شما گفته شده که آن حسینه با اشک بچه های رزمنده ساخته شده من می خواهم آن اشک را ثابت کنم. حسینه دو کوهه حسینه ای نیست که به راحتی از کنارش بگذرید وقتی شهید اهل قلم گفت دوکوهه قطعه ای از کربلا است راست گفت. پی ساختمان دوکوهه را که می کندند هر دو متر برای یکی از رزمنده هابود. بچه ها پی را می کندند و شب در پی کنده شده می خوابیدند (روبه قبله بود) و شروع می کردند به اشک ریختن،اشک شب زنده داری و نماز شب شان در آن ریخته است. نماز مستحبی برایشان واجب تر از نماز واجب بود. گل حسینیه دوکوهه با اشک رزمنده ها است.
- آن موقع آن رزمنده برای امروز شما دعا می کرد که امروز ،مملکت امام زمانی باشد . اما خودمانیم، آمدیم به خودمان بیایم که آن بچه هایی که برای آن روز ما دعا می کردند آیا ما همان جوری هستیم که آنها برایمان دعا می کردند. توانسته ایم به خودمان بیایم؟ زندگی امروز ما دعا آنها است؟دعای بچه ها این بود که تسلی خاطر دل خانواده شهدا باشیم یا به دلشان خون بکنیم، این بود؟
- تمام در و دیوار پل کرخه بوی حسین و رشادت می دهد.بوی اخلاص رزمنده ها را می دهد . بوی خدا خدایشان را می دهد. راه رفتنشان برای خدا بود. خدا در آن لحظه در پل کرخه و دو کوهه بود . خدا خودش نمی خواست جایی که بوی خود خدا را می دهد امروز بیفتد زیر دست مردم که بروند آنجا برای خوشگذرانی، انداخت توی دل مومنانش که آنجا را سد کنند و تنها کسی که الان آنجاست ماهی ها اند . جای معراج رزمنده میعاد گاه ماهی ها شده است ماهی ها می روند پابوس جای پای شهدا...

- برو از قدیمی ها بپرس. رزمنده یعنی مَرد، یعنی آقا، بسیجی یعنی مخلص امام زمان ، بسیجی یعنی ابوالفضل زمانه، بسیجی یعنی همه چی. من کجا و بسیجی کجا ، منطقه کرخه آخر خوشگلی بچه های خط بود.
- از طرف من دو تا سوال بپرس. تمام روزها را اسم گذاشتند به جز دو تا چیز و نمی توانی بگویی روز امام حسن مجتبی چه روزی است ؟ روزش هم مثل خودش غریب است و این که چرا روز شهید نداریم؟
- ده روز مانده به عاشورا عزاداری می کنی،سینه می زنی ،رنجیر می زنی ، توبه می کنی، خودت را پاک می کنی برای شهادت امام حسین. چهل روز برای امام حسین ضجه می زنی ، چهل روز بدنت را پاک می کنی، هر چی با چشمت گناه کردی این اشک می شورد و می ریزد پایین. اگر یک سال دستت به هر چی خورده ، این یک ماه این دستت این قدر به سینه ات خورده که تمام بدی ها ، پوست و روح و جانت را در این یک ماه زیر و رو می کنی .بدنت را پاک می کنی تازه پاک که شدی خدا می گوید 28 صفر بیاید خونه امام حسن ، آخر صفر را گذاشته برای امام حسن. خالصانه برای امام حسن عزاداری می کنی؟
- سیزده رجب وقتی می روی اعتکاف حال خاصی پیدا می کنی. سه روزی می ری تو خونه خدا، سه روز روزه می گیری، مناجات می کنی ، دلت را از حرام پاک می کنی، بعد از سه روز که از اعتکاف بیرون می آیی می گویی خدایا چقدر زود این سه روز تمام شد.می شود دوباره تکرار شود ؟می شود که این سه روز بیشتر شود ؟ خدامی گوید می شود اما توب اید ضمانت به من بدهی . آبرودار تو کی است ؟من یک ماهی را به تو معرفی می کنم ( رمضان )اما باید با آبرو بیایی. شعبان برو در خانه امام زمان با آبروی امام زمان بیا در خانه رمضان . یک ماه مناجات می کنی، می نشینی در خانه خدا، نیمه رمضان می شود ماه امام حسن مجتبی ، زیباترین روز، نیمه شعبان و نیمه رمضان است. وقتی از رمضان می خوای بیایی بیرون می گی خدا من از در تو بیرون بیام ،کجا برم؟ انگار پشت و پناهت را از دست می دهی .
- هیچ می دانستی هشت سال دفاع مقدس بچه های ما مثل شب های رمضان زندگی می کردند؟ بچه ها توی این هشت سال آن قدر دعا خواندند که خودشان شدند کتاب دعا. خدا نمی خواهد این کتاب دعا بعد از جنگ روی زمین بماند . بنده های من روی زمین بااین کتاب دعا زندگی کنند؛ این کتاب دعا زیر دست و پا گم می شوند . آمد این کتاب دعا (شهدا) را از زمین جمع کرد و برد پیش خودش .
- یک مشت رزمنده که از قافله شهدا جا ماندند، نصف کتاب دعا برای آنها تمام شده نصف دیگه اش به آسمان رفته، این ها روی زمین ماندند. از غربت اسلام و از غربت رزمنده ها ،از غربت خود خدا دارند دق می کنند و می میرند.
- تو را به خدا به داد این بچه جانباز ها برسید. امروز آمدید گوشه آسایشگاه خونه خرابات جانباز ،آمدی غبار رویی کنی از چهره این جانبازها، این بچه ها همان کتاب های جامانده از قافله شهدا هستند .
- دلم نمی یاد بقیه حرف را بزنم. من زمان جنگ اصلا بلد نبودم در شهر زندگی کنم. بچه های رزمنده زمان جنگ شرمشان می آمد یکی را دو تا کنند. ما داریم کجا می رویم .به جای اینکه تسلی دل شهدا بشویم خانه شان را هم خراب می کنیم .چه طور دلمان می آید؟
سینه پر آهیم اما آهنیم نسل یوسفهای بی پیراهنیم...
پی نوشت:این مصاحبه را قبل از این که در وبلاگم بگذارم در برنا نیوز کار شده ولی آن قدر به نظرم جالب بود که دلم نیومد این جا نگذارم .